سرشت بیجان
در روزگاری نه چندان دور
روزهایی بیهوده
بیآغاز و بیپایان
در داستانی نافرجام
خمیازه میکشیدند
و راههای دراز و خسته
پر از آمد شد دنبالهدار زندانهای تَنگ و تُرُش
بردگانی را روی چهار چرخ هرزه
پی در پی از جایی به جایی میبردند
و به هر جا
در جادوی هزاران چارچوب نگاره کوچک بزرگ
خواب و خیره و خمار فریفتگانی را
مژده از کرایه آرزوهای بیدوام میدادند
و به دنبال
تازهترها، زیباترها، بزرگترها و کوچکترها
زیادترها، درازترها، گرانترها و ارزانترها
بیشترها، آسانترها، سفتترها و شلترها
همه و همه، تنها
به – ترها را میجستند
و روز به روز
در پیکاری بیانجام
در پیشی گرفتن از هم
همه رونوشت همسان هم میشدند
و افسوس که هتا
به نشانههای کم و بیش
به پیامدهای گاه به گاه
به بیداریهای گرگ و میش
باز هم، همه خود را به ندیدن میزدند
و دریغا که همچنان
میکشیدند، میبردند، میدادند، میجستند، میشدند، میزدند …
ول به جای زندگی مردگی میکردند!
میم و الف
دی بود و شب سرد زمستان بود و
کهن جوری و دیر ستمی از اندازه برون شد
شادی نبود و نان از من دریغ بود و
میان بود و نبود، کرور کرور من بدون نون میم شد
میم تنها آهی برآورد و بانگی زد و
با آی الف همراه شد و بیباک شد و ما شد
از رنج ما فریاد بلند و مشت گره بود و
به هر گوشه این دیار، دور و نزدیک، سیل بهراه شد
ضحاک خودکامه از میم و الف ترسید و
مزدوران ارزان را فرمان تیر فرزندان گران شد
از پیکر ما جان سوزان و خروشان ما میرفت و
به خیابانهای سفت و سرد و خسته
شمار شمار کام و نام جوان جاوید شد
جوی خون به سرای ما جاری بود و
مهر هر باغچه خاک ایمن خیزش فردا شد
مام میهن از سوگ ما فرش قرمز رج میزد و
زادبوم ما یکپارچه شگون شد و سرخ شد و لالهزار شد
از زار لالهها هزار هزار درفش برآمد و
هر یک تیری پیروز بر چشم اژدهای سفاک شد
باشد، باشد که به میم و الف و نون و خون و لاله و آه
دشت فریدون از اهریمن پیر و کیش پلیدش
برای همیشه پاک پاک پاک شد
دوری و دوستی
باز
یکی روز صد گام
نگاهی را به نگاهم دوخته بود
انگار
در بازار وسوسه
کار دو دل به درازا کشیده بود
دریغا
سایه تند درختان روی راه
بازی ما را تکه تکه پاره پاره کرده بود
اگر
خورشید در سرکشی یک رویا
ز پا فتاده و راه هموار شده بود
و
تا برخاستن ماه
کمی وخت پیدا شده بود
آنگاه
در اندک خیالی خوش
من و تو … ما شده بود
افسوس
میان هر آفتاب و مهتاب
چاره ما دوری و دوستی شده بود
مسخ
به نام دار و ندار
شدیم چرتکهای
در حساب و کتاب پیوسته دراز بازار بیهودگی
به هوای زیبایی
شدیم عروسکی
در بزک دوزک ماسیده آرایشی همیشگی
به دنبال پاداش
شدیم آدم آهنی
در بندگی و بردگی گرفتار زندان روزمرگی
به جست و جوی آرامش
شدیم مترسکی
در رج راه راه و بی پایان سرمشق آسودگی
به جای دلباختگی
شدیم هم خوابهای
در چهارچوب پوچ و پوسیده بستر سرسپردگی
به بهای شادی
شدیم نسخهای
در گدایی درمان ناپای یک نوشیدنی کشیدنی مالیدنی
به شیوه شتاب
شدیم هرزه گردی
در تاراج فراموشی کوچه پس کوچههای ولگردی
به بهانه پیشه
شدیم بازیگری
در نقش ننگ و آسان جلب رضایت هر مشتری
به آرزوی آوازه
شدیم دلقکی
در چشمداشت و دلبری از هر کس و هر ناکسی
به جادوی زندگی
شدیم داستانی
در چپاول ارزان و پنهان مرگی یواشکی
چرخ
در شهرها
هزاران
اتاقِ تکراری
در اتاقها
هزاران
زندگیِ گرویی
در زندگیها
هزاران
آدمِ زنجیری
درآدمها
هزاران
دلِ سودایی
در دلها
هزاران
رویایِ زندانی
در رویاها
هزاران
شهرِ آرمانی
و …
در آن
شهرهایِ آرمانی
باز
هزاران هزار
اتاقِ تکراری
پاییز پارهها
پاره یک - پ
با هر برگ سبز
تکهای خزان به شاخهای آویزان
و در نازکیاش خش خشی گروگان
رهایی اما بیتاب گام رهسپاران
پاره دو - ن
به آیین مهر
پس یک نیمروز آفتابی
یک تا هزار … یکی یکی یکی
بشتابیم به برگریزان درختی
پاره سه - س
پاییز که شورید
به دست و دلبازی افرا
در یکی برگ شگفتا
که جا شد همه دنیا
خیال
بی ساربان
در آسمانی بیانتها بیکران
سپید اندیشههایی مانده سرگردان
بی داد و بیداد
باز رویایی آواره با باد
در چشم بر هم زدنی رفته از یاد
بی هیچ باکی
زود در پی یک خالی آبی
هر آن ز راه رسیده چند نو خیالی
فال
همه هستی هر روز
در فنجانی قهوه جا شده بود
من زندگی را مینوشیدم
وز ته مانده آن نقشی روی کاغذ میریختم
آنچه میماند اقبال من بود
که در پردهای سفید اسیر میشد
بی آنکه بدانم
همیشه همه فال من
در دایرهای جا میشد
لب خند
هر روز
در هیاهوی شهری بزرگ
در امتداد خیابانی دراز
با قطاری که میکِشد
با خود هزاران هزار داستان
من با کیفی کوچک
برایَت لبخندی بزرگ میآورم
میهن
الف بامداد رفت
اما خورشيد را نبرد
فانوس اين شبانه را تو بيافروز
دستت را در دست من تو بگزار
ميم اميد رفت
اما آرزو را نبرد
سلامم را تو پاسخ گوى
اين كهن بوم و بر را تو دوست بدار
سايه رفت
اما سرو را نبرد
يادگار خون دل را تو تَذَرو باش
آفتاب بلند را تو همزاد باش
فروغ رفت
اما آينه را نبرد
انحناى گيسوانم را تو ببين
پرواز را تو به خاطر بسپار
نيما رفت
اما شعر را نبرد
ما را چشم در راه تو باش
آواز آدميان را تو بشنو
سهراب رفت
اما كفشهايش را نبرد
زير باران تو برو
زندگى را تو بدزد
سيمين رفت
اما ريشه را نبرد
وطن را تو بساز
گل را تو ببوى
فريدون رفت
اما كوچه را نبرد
بر لب آن جوى تو بشين
عاشق ديوانه تو بشو
بهار رفت
اما مرغ سحر را نبرد
داغ دل را تو تازه تر كن
اين قفس را تو زير و زبر كن
چامه سرايان گر بروند
چكامه ها نمى برند
پس باقى اين غزل را اى مطرب ظريف
تو زين سان همى سراى كه زين سانم آرزوست
۱۰
جايى خيلى بالاها
بين من و برف و ابرها
يك وجب فاصله بود
جايى پشت كوه ها
بين من و مقصد و راه
كوله بارى جا مانده بود
جايى كنار راه آهن
بين من و خاطرات و آرزوها
يك امتداد شكسته بود
جايى در دل سكوت
بين من و تو و آنها
هزار و يك خط نامه بود
جايى لابلاى رنگها
بين من و سياه و سپيد
رنگين كمانى از شوق خم شده بود
جايى نرسيده به حقيقت
بين من و مستى و راستى
قلبى شتابزده بود
جايى در عمق تقويم زمان
بين من و كهنه و نو
فقط چند روزى باقى مانده بود
جايى در هندسه نگاه
بين من و نقطه و خط
همه چيز دايره بود
جايى در التهاب بازار روز
بين من و رويا و نياز
روزگار از آن دلالها شده بود
جايى ميان خروار خروار صدا
بين من و همهمه و هياهو
آدميزاد چه تنها شده بود
پ. ن. ❊ تکوارهها و تک و توکها (پی در پی)
---
روزهایی که جهان در سرای دبستان ما جا میشد
تو را اندازه یک بستنی دوست داشتم
---
همه از دردی مشترک رنج میبردیم
افسوس که جدا جدا گریستیم
---
هزار گوشهی دنیا
پارهای از سرزمینی کهن
چون امانتی آواره
در دل تنگی نفس میکشید
---
در رویای من درختی روییده بود
که ریشهاش در سر من جا نمیشد
---
مهمانی ناخوانده بودم
هرچند نشانی آشنا بود
---
شب پر از ترس
دنیا پر از خواب
و بالش من پر از رویاهایی که هنوز ندیده بودم
چشمان من گم شده بود
---
شاید اگر بیشتر به آسمان نگاه میکردیم
روی زمین مرزی نمیکشیدیم
---
هزاران نماز سرد
باریک باریک از اندامی خسته
دل زمین را به آسمان میدوخت
---
چیزی در مشت نداشتم
ول ازو پرسیدم
تو بگو
گل یا پوچ
---